
تأملاتی بر داستان شازده کوچولو
«از زمانی که شازده کوچولو را خواندهام تا این لحظه، هرگز نتوانستم خود را از نفوذ این اثر خارج کنم.
در هر دورهای از زندگیام، شازده کوچولو یکبار خوانده و معنا شده است.
چون اثری چندلایه است و همیشه برای همه حرفی برای گفتن دارد.» [۱]
(ثریا قزلایاغ) [۲]
۱. شازده کوچولو همچون کریستال
داستان «شازده کوچولو» (The Little Prince) شاهکار «آنتوان دو سنت اگزوپری» (Antoine de Saint-Exupér)، نخستینبار در سپتامبر سال ۱۹۴۳ (شهریور ۱۳۲۲ ش.) در نیویورک آمریکا منتشر شد، و تاکنون به بیش از سیصد زبان و گویش ترجمه شده است. این کتاب محبوبترین کتاب قرن بیستم شمرده میشود و لقب «کتاب قرن» را به خود اختصاص داده است. این کتاب سومین کتاب پُرخواننده جهان است.
بهرغم زبان ساده و روان داستان شازده کوچولو، این اثر ویژگیهای غنایی، تعلیمی، فلسفی، عرفانی، اجتماعی و روانشناختی دارد.
گستردگی مفاهیم بلند و متنوع در داستان چنان است که بهرغم خاستگاه غربیاش، ردپایی از عرفان شرقی نیز در آن مشهود است.
شخصیتپردازی شازده کوچولو، خطکش و معیاری میسازد برای نقد تمامی آنچه تحت عنوان «آدم بزرگها» از آن یاد میشود: از نقد اطاعت و فرمانبرداری محض گرفته تا نقد سودجویی آدمیان. از نقد خودخواهی تا نقد زندگی ماشینی و قس علی هذا.
اما شازده کوچولو داستانی است که تحلیلش به مراتب بیش از خواندن صِرف آن بهصورت مستقل (بدون نقد و ارزیابی) اهمیّت دارد.
اگرچه خواننده از خواندن صِرف داستان بیبهره نخواهد ماند، ویژگی متن شازده کوچولو که بسان یک منشور و کریستال مُدوَر، در هر دَوَران و چرخش، برقی از معانی را متجلّی میکند، چنان که تحلیل و تأویل داستان به یک ضرورت تبدیل میشود.
متن شازده کوچولو یک ظاهر و یک باطن دارد. به عبارت دیگر، یک «روساخت» و یک «ژرفساخت» دارد. به هر میزان که مخاطب از ظاهر و روساخت اثر به باطن و ژرفساخت آن بتواند برسد، بهرهاش افزونتر خواهد بود، و بسته به میزان فعّال بودن ذهن مخاطب، اندازه این بهره نیز متغیر خواهد بود. به همان مقدار که پیچیدگیهای ذهنی و آگاهی مخاطب افزون باشد، به همان مقدار هم بهرهاش از اثر فزونی خواهد گرفت.
متن کریستالگونه شازده کوچولو در هر خوانش و در هر تحلیل، بارقهای نو در ذهن مخاطب میزند و افق نگاه او را میگستراند. رمز جاودانگی این اثر و آثاری از این دست در همین نکته نهفته است.
اگزوپری در مقام یک نویسنده که خالق اثری هنری است، با بهرهگیری از عناصر زیباییشناختی در هنر، مخاطب را از راه عاطفه و شهود، به همان مقصدی میرساند که یک فیلسوف با یک اثر فلسفی مملو از برهان، چنین میکند.
مخاطب با خواندن شازده کوچولو، در همان جایی نخواهد ایستاد که پیش از خواندن ایستاده بود. او قدم یا قدمهایی جلوتر خواهد آمد. کارِ هنر و ادبیات همین است.
۲. دربارهٔ سه نیّت
حدود و ثغور تأویل کجاست؟
شازده کوچولو زبانی «سمبلیک» دارد. این زبان در مقابل نوعی دیگر از زبان است که زبان «اخباری» خوانده میشود. اوّلی از «حقیقت ذهنی» سخن میگوید و دومی از «واقعیت عینی». از اینرو متونی چون شازده کوچولو، نیاز به «تأویل» دارند. «نقد تأویلی» یا «نقد هرمنوتیک»[۳] از شیوههای معتبر و باقدمت در حوزهٔ نقد و تفسیر ادبی است.
تأویل در معنای «بازگرداندن به اوّل»، سُنتی شرقی و عرفانی شمرده میشود. امروزه در غرب، از تأویل با عنوان کلّی «هرمنوتیک» یا «فن فهم متون» یاد میشود. بخشی از نظریهپردازان هرمنوتیک با تأویل شرقی همنظر هستند که مقصود از تأویل یک متن، بازگرداندن به اوّل و به عبارت دیگر، دستیافتن به مقصود و نظر مؤلف و نویسنده اثر است. («المعنا فی بطن الشاعر»). اما با رشد فلسفه و علومی چون روانکاوی، بهتدریج تغییراتی در این نوع نگاه بهوجود آمد.
دیدگاهی که تأویل را پی بردن به نیّت مؤلف میداند، شاید دچار این آفت شود که هر تأویلگر برداشت و فهم خود از متن را معادل حقیقت و کلام آخر معرفی کند. حال آن که انسان، چه در مقام مؤلف و چه در مقام خواننده، تختهبند «زمان» و «مکان» است و معرفت و شناختش متأثر از این دو است. علاوه بر این، «ناخودآگاه فردی و جمعی» نیز در زُمره عوامل ناشناختهای هستند که هم بر خلق اثر نویسنده و هم بر فهم خواننده از اثر او، تأثیرگذار هستند.
از اینرو در نزد دستهای دیگر از نظریهپردازان هرمنوتیکی غرب، اساساً کشفِ نیت مؤلف، یا بسیار مشکل و یا ناممکن است. بهطوریکه این دسته، به نیّت خواننده و برداشت خواننده از اثر بها میدهند.
نظریه «مرگ مؤلف» از «رولان بارت»[۴] از این دست است. براساس این نظریه، مؤلف پس از خلق اثر خود، میمیرد و از این پس، تنها فهم و برداشت خواننده از اثر اوست که اهمیّت دارد. این نظریه اگرچه به فهمهای متنوع و متکثّر بها میدهد، به آفت «نسبیتگرایی» میانجامد و به این خروجی منتهی میشود که معرفت، دست نیافتنی و نسبی است. چندان که «فریدریش نیچه»[۵] بر این باور بود که:
«حقیقتی وجود ندارد، بلکه همیشه تأویلی از حقیقت وجود دارد.»
نیچه در کتاب «خواست قدرت / قطعه ۵۴۰» مینویسد:
«انواع زیادی چشم وجود دارد. حتی ابوالهول هم چشم دارد و از اینرو انواع بسیار زیادی حقیقت وجود دارد، و از اینرو حقیقتی وجود ندارد.»[۶]
مطابق این نظریه هیچ ملاکی برای سنجش و ارزیابی تأویلها باقی نمیماند.
اما در میان این دو نظریه که یکی از «نیّت مؤلف» سخن میگوید و دیگری از «نیّت خواننده»، دستهای از نظریهپردازان از «نیّت متن» سخن میگویند. برای مثال، «امبرتو اِکو» [۷] مینویسد:
«میان نیّت مؤلف (که کشف آن بسیار دشوار است و اغلب ارتباطی با تأویل متن ندارد)، و نیّت خواننده (که شکل متن را بههم میریزد تا آن را با مقصود و منظور خود همخوان کند)، امکان سومی هم موجود است، آن هم نیّت متن است.» [۸]
بر این اساس دربارهٔ تأویل داستان شازده کوچولو میتوان گفت:
با توجه به قدمت نهچندان طولانی اثر و وجود بیوگرافی خالق اثر، پی بردن به نیّت مؤلف چندان دشوار نیست. و اگر چنانچه اموری چون ناخودآگاه فردی و جمعی مؤثر بر تأویل، برایمان ناشناخته باشند، همچنان وفاداری به خود متن شازده کوچولو، ملاک تأویل ما میتواند قرار بگیرد. وگرنه برداشت آزاد خواننده از اثر، فاقد ملاکی برای ارزیابی و نقد و سنجش خواهد بود. در این صورت، برداشت خوانندهای که شازده کوچولو را اثری در راستای انتقاد از ماشینیسم میداند، بههمان اندازه معتبر است که خوانندهای دیگر آن را در دفاع از ماشینیسم ارزیابی کند. بنابراین، پرداختن به نیّت مؤلف و نیت متن، راهگشای ما در تأویل میتواند باشد، مشروط بر این که این تأویل را سخن آخر ندانیم و تأویلهای دیگران را نیز به رسمیت بشناسیم.