ژاکاو درگذشت .

 

* یکشنبه ی گذشته, جامعه ی ادبی کشور یکی از چهره های گمنام, اما نامآور خود را از دست داد. «ناصر آقابرا», شاعر نابینای مهآبادی یکشنبه 17 فروردین جاری بر
اثر سکته ی قلبی در 52 سالگی چشم از جهان فرو بست.

«آقابرا» که با تخلص «ژاکاو» به معنی «پژمرده» اشعارش را به زبان کردی می سرود, در بین شاعران کشوری گمنام, اما در میان کرد ها نامآور بود. این شاعر دلسوخته
در سه سالگی بر اثر ابتلا به سرخک بیناییش را از دست داد. او تحصیلاتش را به صورت تلفیقی تا مقطع دانشگاه ادامه داد و دوران تحصیلات دانشگاهی را مثل دیگر نابینایان,
با استفاده از منابع تولید شده در مراکزی مثل رودکی به پایان برد.

زنده یاد آقابرا در مصاحبه ای که 12 خرداد 93 در پایگاه اطلاع رسانی «کردنور» با عنوان «قدم زدن در دنیای شعر شاعری نابینا» منتشر شده, درباره ی شرح حال خود
مطالب جالبی نقل کرده که در ادامه, این گفت و گو را می خوانیم؛ با این توضیح که مصاحبه کننده سعی کرده در لایه های گفت و گو زبانی بینابین محاوره و ادبی داشته
باشد؛ ما هم به منظور حفظ حقوق معنوی, عیناً این گفت و گو را منتشر می کنیم:

«آقای آقابرا از تحصیلات و نحوه آموزش خود بگویید؟

 غیر از یک دوره آموزش خط بریل، تمامی مقاطع تحصیلی خود را در کنار بچه های عادی مدارس مهاباد گذراندم. دوران ابتدایی را با جلب رضایت و موافقت آموزش و پرورش
در روستای “به رده ره شان” سپری کردم و برای ادامه تحصیل به مهاباد آمدم و تا مقاطع عالی در کنار بچه های عادی تحصیل کردم. در دوران دانشگاه دستم بازتر بود
و رکوردر(دستگاه ضبط صدا) می بردم سر کلاس و تحت پوشش مؤسسه نابینایان رودکی و خندق بودم که فایل صوتی کتابهای درسی دانشگاهی را برایم می فرستاد. من به شیوه
تلفیقی درس می خواندم به این معنی که بچه هایی که مشکل ذهنی و جسمی نداشته باشد، از طرف آموزش و پرورش موافقت می شد که در کنار بچه های عادی درس بخوانند.

سال ۱۳۷۰در رشته اقتصاد اجتماعی دیپلم گرفتم و سال بعد در رشته حقوق دانشگاه رفسنجان پذیرش شدم اما خانواده ام موافقت نکردند. و ازدواج و مسائل زندگی ادامه
تحصیلات را تا سال ۷۶ که از خانواده پدرم جدا شدم به تعویق انداخت. آن زمان بصورت قراردادی با صدا و سیمای مهاباد همکاری داشتم و سال ۱۳۸۱ در رشته ادبیات وارد
دانشگاه شدم و ۱۳۸۶ وارد مقطع ارشد این رشته شدم. الان هم در دانشگاه پیام نور مهاباد بصورت قراردادی تدریس می کنم.

براتون سخت نبود که در کنار بچه های عادی درس بخونید؟

چرا سخت بود. مخصوصاً وقتی که معلمای ریاضی و عربی چیزی پای تخته می نوشتند. اما از آنها می خواستم که برای من هم توضیح بدن و اونها هم این کار را می کردند.
کمک و همراهی معلمها و هم کلاسی هایم خیلی به من کمک کرد و همین باعث شد من دوران تحصیل خوب و همراه با خاطرات به یادماندنی داشته باشم. پدرم هم خیلی حمایتم
می کرد و برای دروسی که لازم بود معلم خصوصی می گرفت تا از بچه ها عقب نمانم و مشکلی نداشته باشم.

در چند سالگی بینایی خود را از دست دادید؟

 سه سال داشتم که مریضی سرخک در روستامون(به رده ره شان) شایع شد و همه بچه ها دچار شدند. مادرم تعریف می کرد که: “بچه ای پر جنب و جوش بودی که سرخک به روستامون
اومد.قبل از تو برادر بزرگترت(خلیل) سرخک گرفت و مرد. ما هم به دلیل درگیر بودن مراسم و مهمانا از تو غافل شدیم که تو هم که این مریضی را گرفته ای و به چشمت
زده بود. دکتر که بردیم، اینقدر عصبانی شد که من و پدرت را بیرون کرد که چرا حواستان به این بچه نبوده و بینایی اش را از دست داده”.

تشخیص و ارتباط با محیط دور و بر، در دنیای نابینایی چگونه است؟

 در حال حاضر( بر اثر بیماری سرخک) نوری برام مونده و اجسام و اشخاص دور و برم را بصورت سایه هایی کم رنگ و پررنگ تشخیص می دهم. و در فاصله چند قدمی متوجه می
شوم که به چیزی نزدیک می شود. اگر با ماشینی فاصله کم داشته باشم به غیر از صدا، روشنایی خاصی را حس می کنم و متوجه می شوم که ماشین است. انعکاس صدا هم کمک
می کند که بفهمم در چه نوع فضایی هستم. من خیلی راحت بدون عصا و با اتکا به همین مقدار کم دیدی که دارم راحت در خیابانها و کوچه های شهر راه می روم و شبها میرم
قدم میزنم. ما که حس بینایی نداریم از دیگر حواسمان بیشتر و بهتر استفاده می کنیم. دانشگاه که بودم با بوی غذا سلف سرویس و یا انتشاراتی را با بوی کاغذ و چاپ
پیدا می کردم. حتی با صدای پاها و قدمهایی که رهگذران برمی دارند مسیرها را می توان ردیابی کرد.

 

معرفی کتاب

 

کتاب «لذت لگد زدن به آگاهی» با سبکی شبیه نامه نگاری نوشته شده است. البته چنانکه در مقدمه کتاب آمده است معلوم نیست که این نامه ها مخاطب واقعی داشته اند
یا نه.

کتاب توصیه هایی عملی و جالب درباره هنر نویسندگی را شامل میشود. پیشنهادهای ارائه شده در این کتاب چندان صریح و بیپروا و چندان ساده و قابل درک مطرح
شده اند که ظاهراً کمی شعاری به نظر میرسند. اما باکمی دقت درمییابیم که هر جمله کتاب عصاره یک عمر تجربه و دانش است که نباید به سادگی از جذب و درک آن بگذریم.

کتاب کوچک است و ارزش آن را دارد که به آهستگی و همچون یک دستنامهخوانده و باز خوانده شود.

نویسنده در سرلوحه هر فصل از کتابعبارتی به نقل از نویسندگان و هنرمندان
صاحبنام دنیا از بکت و همینگوی گرفته تا هنری جیمز، ویرجینیا وولف، گوگول و میلان کوندرا آورده که به واقع به کلمات قصار میمانند. از آن جملاتی که آدم دلش میخواهد
در یک دفترچه یادداشت کوچک همیشه همراه داشته باشد. کتاب در کل پر است از این نوع کلمات قصار که به کار نویسندگان تازهکار میآید. عباراتی درباره ریزهکاریهای
این هنر ناب. عباراتی که علاوه بر دانش و مهارت به کسب بینشی عمیق و حتی اخلاقی برای یک نویسنده و هنرمند اصیل یاری میرساند.

کتاب لذت لگد زدن به آگاهی، چند
توصیه عملی فلسفی را کالو مک کن نوشته و انتشارات گام نو این اثر خواندنی را با ترجمه محمد جواد فیروزی منتشر کرده است. نسخه گویای کتاب در کتابخانه حسینیه
ارشاد تهیه شده است.