شعر برای روز پزشک
دست هایم بوی خون میداد
کودکی بیمار جون میدداد
من تمام قدرتم این بود
لحظه ها بوی جنون میداد
من لباسم خالی از اعجاز
مرگ در راه و طنین انداز
مادری با قامتی پردرد
منتظر :و لب به راز و نیاز
آخرین تک ضربه ی ماساژ
خط صاف و سردی دستاش
کاش این هم فیلم و اکران بود
تا تموم میشد با یک تیتراژ
اشک تلخی توی چشمامه
کودکی مرده سر رامه
مادری پشت در بخشه
که جگرگوشش تو دستامه
قورت میدم بغض را صدبار
بچه ها "مرسی:ختم سی پی آر"
علت فوت هم توده ی مغزی
درج در پرونده ی بیمار
کاش میشد لحظه ای گم شم
قاطی هر روز مردم شم
کاش شغلم هم امان میداد
قطره ای از این تلاطم شم
کاش کلش مثل بازی بود
یا تمامش صحنه سازی بود
با یه شوک بیمار برمیگشت
ملتی هم شاد و راضی بود
+ نوشته شده در شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۹ ساعت 14:49 توسط مریم جعفری
|
پایگاه خبری و اطلاع رسانی کتابخانه شهید هاشمی نژاد