مشق شب علیه مشق شب - بخش سوم

نویسنده: 

یاشار هدایی

رویکرد آموزشی رفتارگرا، «در نیمه اول قرن بیستم به عنوان اولین و قدرتمندترین رویکرد در روان شناسی، یادگیری را تغییر در میزان و فراوانی رفتار یا شکل گیری رفتارها یا پاسخ‌ها معرفی کرد»(۱)

نقطه عزیمت رفتارگرایی، بحث «انگیزش»، به عنوان نیروی محرکه در یادگیری است.

انگیزش، «قلب یادگیری» خوانده شده است.(۲) اما رفتارگرایی مبتنی بر انگیزش بیرونی است. چندان که استفاده از پاداش، تنبیه و...از جمله ویژگی‌های اصلی آن شمرده می‌شود. در این رویکرد، یادگیری از طریق ایجاد و تقویت رابطه بین «محرک» و «پاسخ» یا همان که معروف به شرطی سازی است، پی گیری می‌شود.

«تمرین» و «تکرار»، دو عنصری هستند که جایگاه ویژه‌ای در ایجاد رابطه بین محرک و پاسخ دارند. در موضوع مشق شب، سرمشق همان محرک و خود مشق، پاسخ شمرده می‌شود. موفقیت آمیز بودن این تمرین و تکرارها یعنی انتقال هرچه بهتر و بیشتر اطلاعات و دانش به ذهن یادگیرنده.

«ادوارد ثورندایک» (۱۸۷۴-۱۹۴۹) نخستین کسی بود که قوانین یادگیری را به شکلی جامع مطرح کرد. «قانون اثر» از جمله این قوانین بود. به موجب این قانون «پاسخ‌هایی که در موقعیت خاصی بروز می‌کنند با حضور موقعیت‌های پاداش بخش یا تقویت کننده تحکیم و پایدار می‌شوند»(۳) همچنین بر اساس «قانون تمرین» ثورندایک، پیوند محرک و پاسخ در نتیجه استفاده، نیرومند و در صورت عدم استفاده، تضعیف خواهد شد.

بنابراین حذف مشق شب در این رویکرد به معنای حذف یکی از محورهای ارتباطی بین محرک و پاسخ و همچنین فقدان تمرین است و از همین رو از چنین حذفی استقبال نمی‌شود.

از سوی دیگر رفتارگرایان بر این باورند که رفتار بهینه و توسعه رفتار را می‌توان ساماندهی کرد. آن‌ها محرک‌های محیط بیرونی را برای این مقصود کافی می‌دانند. لذا با تاکید بر انگیزش بیرونی، دنیای درونی کودک را مغفول می‌نهند و تجارب محیطی را تنها منبع شکل گیری رفتار می‌دانند. چندانکه «جان. بی.واتسون» (۱۸۷۸-۱۹۵۸)، درباره نوع ارتباط با کودکان می‌نویسند:

«...بگذارید رفتار شما همیشه عینی و در عین حال جدی و محبت آمیز باشد. هیچ گاه آنان را در آغوش نگیرید و نبوسید. هیچ وقت به آنها اجازه ندهید که روی پای شما بنشینند...»

ادامه سخنان «واتسون» به نوعی با موضوع مشق شب مرتبط است:

«...اگر آنها در تکلیف‌های دشوار، عمل کرد فوق العاده ای داشتند، دستی به سر آنها بکشید. این روش را امتحان کنید. در مدت یک هفته در خواهید یافت که کاملاً واقع بینانه عمل کردن و در عین حال مهربان بودن با کودک چه قدر آسان است»(۴)

«فردریک اسکینر» (۱۹۰۴-۱۹۹۰)، دیگر رفتارگرایی است که این رویکرد را وارد جریان آموزشی کرد. او نیز چون اسلاف و اخلاف رفتارگرای خود معتقد بود:

«در درون ما چیزی نیست. هیچ فرآیندی یا هیچ شکلی از فعالیت درونی وجود ندارد»(۵) و «زمان آن فرا رسیده است که از مفاهیمی مبهمی مانند «درک» فاصله گرفت»(۶)

«اسکینر»، به «تکنولوژی رفتار» باور داشت و مخالف دادن مهار آموزش به دست خود کودک بود:

«باید به دنبال قوانین کلی رفتار بشر بود. تلاش برای موضوعی به نام تفاوت‌های فردی به نوعی اتلاف وقت است»(۷)

به رسمیت نشناختن تفاوت‌های فردی در ارائه مدلی یکسان، مثل استفاده از کتاب‌های یکسان و ارائه سرمشق برای مشق نویسی کودکان خود را نشان می‌دهد که در آن دنیای درونی کودک و بینش او جایگاهی ندارد.