به بهانه روز نوجوان...
نوجوان که باشی دنیا را جور دیگری می بینی. همه چیز برای تو معنا و مفهوم خودش را دارد و هیچ کسی نمی تواند آن را تغییر دهد. آرزوهایت هم رنگ و بوی دیگری دارد. بلندپروازی و دلت می خواهد تا دوردست ها بروی، آنجا که دست هیچ کس و هیچ چیزی به تو نرسد.

نوجوان که باشی عاشق زمزمه های پنهانی و بازیگوشی هستی. زیاد حرف زدن کارت می شود و دوست داری ساعت ها اندیشه هایت را با دیگران به اشتراک بگذاری. دوست داری هیجاناتت را تخلیه کنی اما گاهی چشم غره ی بزرگتر ها به تو می گوید که بزرگ شده ای و از تو بعید است که چنین کاری بکنی. دلخوری هایت دیگر رنگ و بوی کودکی ندارد که به ثانیه ای برطرف شود. درگیری، هم با خودت و هم دنیای اطرافت. دوست داری تحسین شوی و مورد توجه قرار بگیری. خرید کردن و دورزدن در بازار را دوست داری آنهم با دوستان و هم سن و سالهایت. احساسی هستی و با کوچکترین تلنگر می شکنی. دوست داشتن کار هر روزه ات می شود، یک روز عاشق معلمت، فردا مربی باشگاه و ... غروری داری که دلت می خواهد دوست داشتنت رو نشود، ندانسته کسی را دوست داشته باشی و دلت برایش غنج بزند.
نوجوان که باشی وقت هایت هم جور دیگری تنظیم می شود. خوابت می شود تا لنگ ظهر ، صبح بیداریت می شود عصر، ناهارت می شود صبحانه و شامت می شود ناهار و تازه ظهرت از ساعت 10 شب شروع می شود. می نشینی چت می کنی با دوستانت، فیلم نگاه می کنی، با اینترنت ، موسیقی و فیلم دانلود می کنی و... ساعت 4 صبح یادت می افتد که شبت از راه رسیده و باید بخوابی. نوجوان که باشی وقت هایت را بیشتر با سرگرمی و تفریح می گذرانی. با چیزهای کوچک شاد می شوی و زندگی در حال را به هر چیزی ترجیح می دهی.
نوجوان که باشی کتاب خواندنت هم با همه فرق د ارد، عاشق هیجانی، کتابهای تخیلی رو بیشتر از واقعی می پسندی. سرت را لای ورق هایی پنهان می کنی که در آن رگه های از عشق دیده شود. رمان های جنایی تو را جذب خود می کند. دریچه ی نگاهت ترس را در کتابها جستجو می کند. خودت را جای آن شرلی و جودی ابوت می گذاری، شخصیت های رمان هایی که خوانده ای. با هری پاتر به سرزمین جادو سفر می کنی و چارلز دیکنز نویسنده ای می شود که رمان هایش تو را درگیر می کند.
نوجوان که باشی نوشتن را دوست داری و حس نویسندگی روز به روز در تو بیشتر گل می کند. تا چیزی می نویسی احساس غرور می کنی و اندیشه هایت به تو می گویند که دیگر نویسنده شده ای، هر چند راه درازی تا نویسنده ی واقعی شدن داری. دنبال نویسندگانی هستی که سریع ترین راه رسیدن به نوشته های خوب را به تو بیاموزند و روشی را برایت تعریف کنند که یک شبه ره صد ساله را طی کنی. خوش به حالت می شود وقتی کسی از نوشته ات تعریف کند. قد می کشی به وسعت تمام زمان های پیش رویت، وقتی نوشته ای از تو در مجله ای چاپ شود و یا در مسابقه ی ادبی برنده شوی. انگار تمام دنیا برایت بلند شده است و به افتخار نویسنده شدن دستی از سر باور می زند. می چرخی و به هر دوست یا آشنایی می رسی مجله را نشانش می دهی تا صدای تشویق هایشان تو را به اوج لذت ببرد.
یه کلام و آن این که نوجوانی هم دنیایی دارد برای خودش که فقط یک نوجوان آن را می فهمد. پس تا می توانی از دنیایت لذت ببر که تا جوانی فقط یک قدم فاصله داری. جوانی که تا چشم به هم بزنی می رسد و تو را در آغوش خود فرو می برد.
برداشت از: وبلاگ فرصت اینجاست
پایگاه خبری و اطلاع رسانی کتابخانه شهید هاشمی نژاد