شعر درباره جانباز

زیر کپسولهای اکسیژن
*تقدیم به جانبازان شیمیایی
در و دیوار خانه میدیدند آتشی را که شعله ور میشد
آتشی را که آه در پی آه زاده سینه پدر میشد
زیر کپسولهای اکسیژن سرفه میکرد زندگی در تو
روزها همچنان ورق میخورد باز زخم تو تازهتر میشد
روی یک تخت چوبی بدحال، چشمهایی که گودتر میرفت
اشکهایی که حلقه میبستند، قرصهایی که بیاثر میشد
و تو با افتخار میگفتی: «عشق تنها امید انسان است ...»
همه روزها و شبهایت در همین واژه مختصر میشد
صبح یک روز سرد پاییزی آخرین سرفه در فضا پیچید
آخرین برگ از درخت افتاد ... پدر آماده سفر میشد
رضا نیکوکار
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۹ ساعت 10:40 توسط سکینه خاتون مهدوی
|
پایگاه خبری و اطلاع رسانی کتابخانه شهید هاشمی نژاد