کرونا جان علیرضا راهب را گرفت

 

علیرضا راهب، بزرگ دنیای ادبیات به دنیای ابدی پیوست.

 

چرا حضرت معصومه به ایران سفر کرد

 

اول ذی قعده، سالگرد ولادت حضرت فاطمه معصومه (س) است.

حضرت معصومه سلام الله علی‌ها یکی از بانوان بافضیلت و باشخصیت خاندان اهل بیت علیهم السلام می‌باشد محل تولد و رشد حضرت معصومه سلام الله علی‌ها خاندانی بود
که او را با دریایی از علم و معرفت روبه‌رو ساخت. ولی بیش از ۱۰ بهار از عمر شریفش نگذشته بود که پدر بزرگوارش با زهر جفا در زندان هارون به شهادت رسید و دریایی
از غم و اندوه بر قلب شریفش فرو ریخت که در این ایام غم و تنهایی، تنها مایه تسلی او برادرش امام رضا علیه السّلام بود که ناگهان «مأمون» وجود اقدس امام هشتم
را از کانون خانواده جدا نمود و به اجبار به خراسان جلب کرد و به اقامت اجباری در خراسان وادار نمود.

حضرت معصومه سلام الله علی‌ها که بعد از پدرش تنها امیدش یعنی برادرش را از خود دور می‌دید بسیار آزرده خاطر و افسرده بود و نمی‌توانست دوری برادرش را تحمل
کند تا اینکه بعد از یک سال به سوی ایران حرکت کرده، اما اینکه علت سفر آن حضرت به ایران چه بوده دقیقاً مشخص نیست، اما طبق اقوال و گزارشات موجود تاریخی علت
سفر به ایران را اینگونه می‌توان بیان کرد.

۱. طبق برخی از گزارشات علت سفر حضرت معصومه سلام الله علی‌ها به ایران جهت دیدار با برادر خودش بوده، چون همانطور که اشاره شد حضرت معصومه بعد از شهادت پدر
بزرگوارش علاقه و محبت و وابستگی خاصی به برادر خودش امام رضا علیه السّلام داشت و از محضر علمی و معنوی آن حضرت سود می‌برد حال که امام و برادرش را از خود
دور می‌دید نمی‌توانست این دوری را تحمل بکند از این رو تصمیم گرفت برای زیارت برادرش از مدینه به مقصد خراسان حرکت بکند و در سال ۲۰۱ هجری وارد ایران گردید.۱،

۲. طبق نقل دیگر امام رضا علیه السّلام بعد از ورودش به خراسان نامه‌ای خطاب به خواهر گرامی‌اش فاطمه معصومه مرقوم فرمود: و آن را توسط یکی از غلامانش به مدینه
منوره ارسال فرمود. امام به غلامش دستور داد که در هیچ منزلی توقف نکند تا در اندک زمان ممکن آن نوشته را به مدینه برساند؛ و حضرت معصومه به مجرد رسیدن نامه
برادرش خود را آماده سفر نمود.۲ البته جریان این نامه در کتاب‌های دست اول و قدیمی نیست. برخی محققین از لابلای مطالب کتاب‌های گذشته وجود چنین نامه‌ای را اثبات
می‌کنند.۳

از این دو نقل استفاده می‌شود که حضرت معصومه سلام الله علی‌ها به خاطر وابستگی که به برادر بزرگوار خود داشته و اوضاع مساعد برادرش در خراسان آن حضرت را بر
آن داشت تا به حضور برادر خود در خراسان برسد؛ لذا محقق بزرگوار آقای جعفریان می‌نویسد: پس از آمدن علی بن موسی علیه السّلام به ایران گروه‌هایی از «سادات»
راهی ایران شدند. تسامح مأمون در مقابل سخت‌گیری پدرش نسبت به سادات، در رشد و سربلندی علویان، تأثیر بسزایی داشت و آمدن حضرت معصومه سلام الله علی‌ها به ایران
از جمله مهاجرت‌هایی بوده که در رابطه با آمدن امام رضا علیه السّلام به ایران صورت گرفته است.۴

مرعشی هم در این باره می‌نویسد: سادات از آوازه ولایت امام رضا علیه السّلام و پناهی که مأمون به آن حضرت داده بود، روی به طرف ایران نهادند و مجموع برادران
و بنواعمام که به بیش از ۲۰ نفر می‌رسید به ایران آمده و در قم مورد تکریم واقع شدند.۵

دلایل تاریخی

 

ادامه نوشته

علایم اعتیاد به اینترنت و کامپیوتر چیست ؟

 

اعتیاد به اینترنت در هر دو علایم جسمی و عاطفی آشکار می شود. با این حال ، این خصوصیات ممکن است برای هر شخص متفاوت باشد. اینها اساساً نشانه های هشدار دهنده
هستند که اعتیاد ممکن است در حال پیشرفت باشد.

برخلاف مواد مخدر و الکل ، استفاده بیش از حد از اینترنت می تواند به حرفه شما کمک کند ، شما را آگاه تر و با جدید ترین یادداشت های روز به روز می‌کند . اما
اخیرا طی مطالعاتی توسط محققان چینی نشان داده شده، استفاده بیش از حد از اینترنت  تا جایی که باعث اعتیاد شود می‌تواند باعث آسیب های مغزی شود.

محققان 17 نوجوان مبتلا به اختلال اعتیاد به اینترنت را مورد مطالعه قرار دادند و تداخل ساختاری و عملکردی در بخشی از مغز که تنظیم کننده این سازمان است پیدا
کردند که شبیه به اختلال در مواردی که ناشی از قمار و الکل است.

پشت این مطلب نکنه علمی وجود دارد : ماده سفید از سلول های عصبی تشکیل شده است ، در حالی که ماده خاکستری که بسیار درباره آن شنیده ایم از بدن سلول تشکیل شده
است. میلین نوعی چربی در قسمت سفید (ناحیه بزرگ عصبی) مغز است. این چربی ماده سفید موجود در مغز را عایق می کند و باعث می شود سرعت انتقال بین سیگنال های عصبی
سریع باشد.

محققان از این افراد اسکن MRI گرفته و از روشی به نام ناهمسان گردی کسری (FA) استفاده کردند که سازماندهی در مغز را با یافتن وجود ماده سفید اندازه گیری می
کند. نوجوانان این مطالعه که به اعتیاد به اینترنت مبتلا بودند FA کمتری نسبت به نوجوانان معمولی داشتند. با این حال ، این مطالعه تنها 17 نوجوان مبتلا به اختلال
اعتیاد به اینترنت را مورد آزمایش قرار داده و آنها را با 16 فرد سالم مورد مقایسه قرار دادند.

به طور کلی ، یافته های ما نشان می دهد که اختلال اعتیاد به اینترنت دارای یکپارچگی غیر طبیعی ماده سفید در نواحی مغز است که در تولید و پردازش عاطفی ، توجه
عملکرد ، تصمیم گیری و کنترل شناختی دخیل هستند.نتایج همچنین حاکی از آن است که اختلال اعتیاد ابه اینترنت ممکن است مکانیسم های روانی و عصبی را با سایر انواع
اعتیاد به مواد و اختلالات کنترل برانگیختگی به اشتراک بگذارد."

افرادی که با اعتیاد دست و پنجه نرم می کنند ، غالباً انواع مشابهی از رفتارهای اضطراب و برانگیختگی را نشان می دهند. ممکن است برخی از افراد شوخی کنند که به
گوشی هوشمند یا رایانه خود معتاد هستند اما باید گفت در واقع چنین اعتیادی وجود دارد.

علایم اعتیاد به اینترنت و رایانه ، علل و اثرات آن

 

ادامه نوشته

ثروتمندان چه کارهایی را انجام نمی دهند ؟

 

 

 سرمایه‌گذاران معمولا با دقت و وسواس زیادی برای سرمایه‌گذاری اقدام می‌کنند. هیچ سرمایه‌گذاری حاضر نیست پول و سرمایه و اعتبارش را در اختیار کسی بگذارد که
برایش قابل اعتماد نباشد و به نظرش نمی‌تواند کسب‌وکارش را با موفقیت و پرسود پیش ببرد.

اما چه ویژگی‌هایی موجب می‌شود سرمایه‌گذاران احساس کنند ما قابل اعتماد و خوش‌فکر هستیم و کسب‌وکاری که راه‌اندازی کرده‌ایم با پایه و اساس درستی بنا شده و
ظرفیت مناسبی برای رشد و گسترش دارد؟ داشتن روحیه مبارز و اشتیاق کافی برای پیشرفت و عبور از مسیر‌های دشوار می‌تواند در شکل‌گیری احساس اطمینان در سایرین بسیار
مؤثر باشد.

برعکس، افرادی که روحیه گشتن به دنبال مقصر و انداختن بار مسؤولیت اشتباهات به گردن عوامل مختلف بیرونی را دارند، نمی‌توانند شخصیت مستقل و استوار برای موفقیت
در زیست‌بوم کسب‌وکار و بازار باشند؛ بنابراین اگر به فکر جذب سرمایه برای کسب‌وکارتان هستید بهتر است حواستان به برخی علائم هشداری که ناآگاهانه به سایرین
القا می‌کنید باشد تا بتوانید اثرگذاری لازم را در جلسات جذب سرمایه داشته باشید.

در ادامه هفت ویژگی مهم که می‌تواند در تصمیم سرمایه‌گذاران بسیار مؤثر باشد را بررسی خواهیم کرد.

 

ادامه نوشته

تقدیم به مردم رودبار

 

 

 

تابستان هر سال می رفتیم رودبار. آرام و قرار نداشتیم یک روز هم که دیر می شد یک روز از شیرین ترین لحظات ما کم می شد ... تمام ۳ ماه تابستان را بازی می کردیم.

سال ۶۹ اما فرق داشت ... حالا می گفتند "رودبار زلزله آمده". "رودبار ویران شده" هنوز درک درستی از اینکه زلزله چیست نداشتم. به خیال لحظات خوش گذشته دست در
دست مادرم راهی رودبار شدیم. بقیه امتحان داشتند هنوز. پدرم خیلی زودتر رفته بود اما زنگ زده بود که شما دیرتر بیایید اوضاع خوب نیست. من و مادرم سوار اتوبوس
شدیم و من مثل همیشه پریدم سمت پنجره شستم تا مناظر بیرون را تماشا کنم. در خیال خودم با بازی هایی که با دختر خاله ها، دختر عمه ها در پیش دارم خوش بودم...
به فکر درخت بزرگ گردو باغ بودم که امسال چقد گردو داده و من چقدر می توانم گردو جمع کنم. مسافران داخل اتوبوس انگار همه با هم آشنا بودند و از زلزله و خرابی
و مرگ عزیزانشان با هم حرف می زدند. گویی جمعی از یک خانواده باشند. همه با هم همدری می کردند و اشک می ریختند. ولی من توجهی نمی کردم و چشم دوخته بودم به جاده
که تا برسیم.... هر چقدر نزدیک تر می شدیم انگار من دور تر می شدم. به لوشان رسیدیم... بوی تعفن در هوا پر بود... همه جا خرابی و ویرانی بود خانه ای سالم نمی
دیدیم... بقیه مسافران خرابی ها را به یکدیگر نشان می دادند و با هم حرف می زدند. من می خواستم زودتر به رودبار خودم برسم... بازهم نزدیک تر شدیم. به منجیل
رسیدیم و من باز هم دور تر شدم، خرابه پشت خرابه.... سرم را چسبانده بودم به شیشه اتوبوس ...انگار مرزها با هم یکی شده بود و دیگر خبری از ظاهر یک روستا یا
شهر نمی دیدی. به رودبار رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم. بوی تند تعفن اجساد در فضا پیچیده بود. گوشه به گوشه تلی از خاک و آوار می دیدی. مردم روی ویرانه هایشان
چادر زده بودند. کسی دلش نمی خواست حتی یک قدم از ویرانه هایش دور شود. هنوز دل بسته بودند. به چادر یکی از آشنایان رفتیم. آنها برای مادرم از زمان زلزله می
گفتند. اینکه قبل از زلزله صدای غرش وحشتناکی شنیده بودند و آسمان سیاه و تیره شده بود. حیوانات شروع به سرو صدا کرده بودند. که بعد زمین زیر پایشان پرتشان
کرده بود به خیلی دورتر و دیوار و سقف خانه بر سرشان آوار شده بود. از پس تکان زلزله شدید بود که خاله من را از خانه همسایه زیر آوار بیرون کشیده بودند. بعد
از ۳ روز که باردار بود و زیر آوار مانده بود. خاله ام بعدها تعریف می کرد که وقتی صدای وحشتناک را شنیده بود روسری اش را برداشته بود که برود ببیند صدای چیست.
چرا سگ خانه شان آرام و قرار ندارد. همین که روسری را سرش می کند در یک چشم بهم زدن زمین زیر پایش به لرزه درمی آید و دیگر خبری از خانه نبود و پرت می شود خیلی
دورتر و تلی از آوار سرش فرو می ریزد. خودش می گوید که روسری باعث نجاتش شده بود چون روی دهانش را پوشانده و نگذاشته بود خفه شود. ۳ روز همان طور بی حرکت زیر
آوار مانده بود و کمک می خواست. هنوز خبر نداشت که ۳ فرزندش را از دست داده و یک فرزند دیگرش هم مثل خودش زیر آوار است. مادرم یک به یک سراغ این و آن را می
گرفت و اشک می ریخت. من دلم می خواست زودتر از آنجا فرار کنم و بروم خانه مادربزرگم حاجی ننه ... جایی که برایم حکم بهشت را داشت. آنجا آزاد و رها بودیم و هر
آتشی که می خواستیم می سوزاندیم و همیشه حمایت حاجی ننه را داشتیم. وقتی نان می پخت بوی تازه نان باعث می شد فقط لحظه ای کوتاه دست از بازی بکشیم و برویم سر
تنور نان تازه بخوریم. دایم این تصاویر از ذهنم عبور می کرد. ولی مسیرها برایم آشنا نبود و راه را بلد نبودم. همه جا عوض شده بود و ویرانه بود. گوشه چادر مادرم
را گرفته بودم و با التماس می خواستم که برویم خانه حاجی ننه. اما مادرم انگار نمی شنید. تا اینکه یکی از آشنایان دستم را گرفت و من را با خودش برد به سمت خانه
حاجی ننه، در خیال خودم فکر می کردم که آنجا فرق می کند و خبری از این ویرانگی و بوی بد و خاک و آوار نیست. در طول مسیر همه خانه ها خراب شده بودند و لاشه حیوانات
روی زمین پخش بود. بوی بد آزارم می داد می خواستم زود تر به آنجا برسم تا نفسی تازه کنم. هیچ جایی برایم آشنا نبود و روستای مادر بزرگم به طور کامل ویران شده
بود. دیگر اثری از خانه ها با آن حیات های بزرگ نبود. باورکردنی نبود. تا چشم کار می کرد تلی از خاک و دیوارهای فرو ریخته. انگار روستا بی در و پیکر شده بود
و من می توانستم با یک نگاه همه جا را ببینم. روی تپه کوچکی از خاک و آوار ایستادیم. به اطراف نگاه کردم. از وسایلی که از زیر خاک بیرون زده بود و برایم آشنا
بود فهمیدم که خانه حاجی ننه همین جا بوده. لبه شکسته چینی های طرح گل سرخی و شاه عباسی که همیشه با وسواس خاصی تمیزشان می کرد از داخل گل و خاک پیدا بود. بغضم
که خیلی وقت بود گلویم را گرفته بود و داشت خفه ام می کرد ترکید و اشکم جاری شد. دور تا دور فقط خرابه بود و هیچ اثری از خانه نبود. حاجی ننه را خیلی پایین
تر از خانه اش پیدا کرده بودند موج زلزله پرتش کرده بود و در دم جان داده بود. اینجا بود که فهمیدم زلزله چیست و باورم شد که دیگر نه خبری از حاجی ننه خواهد
بود و نه دیگر زمان خوش بازی ها و لحظات شادی که از آنجا داشتم تکرار خواهد شد و زلزله مسبب از بین بردن تمام شادی های کودکانه من شده بود.

 

بخشهایی از کتاب دادا :

 

عزت قیصری به‌عنوان بهیار و پرستار در کنار شهید دکتر مصطفی چمران در عملیات شکست حصر پاوه حضور داشته و از نزدیک شاهد این عملیات غرورآفرین بوده است. خاطرات
وی توسط علی کلوندی در کتابی با عنوان «دادا» نوشته‌شده و توسط نشر فاتحان منتشر شده است.

در این مطلب برشی از خاطرات عزت قیصری از پاوه، به مناسبت ۳۱ خرداد، سالگرد شهادت دکتر مصطفی چمران آورده شده است:

فوزیه شیردل بهیاری بود که در بیمارستان قدس پاوه خدمت می‌کرد. توی درگیری، گلوله‌ای آتشین و گداخته، بی‌رحمانه پهلویش را شکافت و نقش زمینش کرد. در خانه‌ی
پاسداران بودیم. با عجله به‌طرف فوزیه دویدم. به بالینش که رسیدم غرق در خون شده بود و روپوش سفیدش را گلگون کرده بود. این‌قدر از بدنش خون رفته بود که صورتش
مثل لباسش سفید و بی‌رنگ بود. با دیدن این صحنه که سوزناک‌ترین لحظات عمرم بود، درحالی‌که قلبم می‌جوشید، خم شدم و لحظه‌ای سرم را روی سینه‌اش گذاشتم و او را
به آغوش کشیدم. خون تازه‌ای از پهلویش جاری بود و سروصورتم خونی شد. روحیه‌ام ضعیف شد، اما سعی کردم که قلبی سنگی داشته باشم.

سرش را به دامنم گرفتم و به‌صورت خونی و لب‌های روزه‌دار و خشک و ترک‌خورده‌اش بوسه زدم. از چهره‌اش پیدا بود که رفتنی ست. مظلومانه نگاهی کرد که بوی خواهش
داشت. نگاهش در نگاهم گره‌خورده بود. لحظه‌ی بغض‌شکن و غم‌انگیزی شده بود و این سخت‌ترین لحظات زندگی من بود. فوزیه همچنان ناله می‌کرد و آتش‌به‌جانم می‌زد.
محل گلوله به‌شدت خونریزی داشت، اما نه پزشکی بود و نه دارویی که جلوی خونریزی را بگیرد. رشتی را به پهلویش بستم، اما خون بند نمی‌آمد و این کار من هم بی‌فایده
بود. ۱۶ ساعت از زخمی شدنش می‌گذشت. همه برایش گریه می‌کردند و قلب همه را خون کرده بود. جز گریه هیچ کاری از دست هیچ‌کسی برنمی‌آمد، اما اشکی که در آن جمع
بر چهره‌ی چمران دیدم هرگز از یادم نخواهد رفت.  

31/956668_866
پیکر نیمه‌جان او را بعد از ۱۸ ساعت از خانه پاسداران به ساختمان بهداری بردند تا از دید مردم و مجروحین دور باشد و روحیه مجروحان ضعیف نشود. بهداری در ورودی
غربی شهر پاوه قرار داشت. همراهش رفتم و کنارش نشستم و موهایش را که کمی بیرون آمده بود پوشاندم. سرش را به دامن گرفتم و میان دستانم قرار دادم و به آن‌ها بوسه
زدم. نفس‌های آخر را می‌کشید و چشمان بازش خیره به نقطه‌ای دوخته‌شده بود. لحظاتی بعد او بود و انفجاری و پیکری سرخ. این فرشته‌ی بی‌گناه در میان دامنم و بین
شیون و ضجه زنان و کودکان، با درد و رنج زیاد بعد از ۲۴ ساعت خونریزی و دست‌وپنجه نرم کردن با مرگ بالاخره تسلیم شد. شیردل با زبان روزه شهید شد انگار کسی او
را به پرواز دعوت کرده بود و من لحظه پرواز او را دیدم.

چند ساعت بعد که هلی‌کوپتر به پاوه رسید، پیکر فوزیه را هم کنار مجروحان سوار کردیم، اما وقتی پره‌های هلی‌کوپتر به ساختمان اصابت کرد و شکست، مثل فنر از جا
بلند می‌شد و دوباره به زمین می‌خورد. هر بار چند مجروح به بیرون پرت می‌شدند و پره‌های تیز با ضربه‌ای آن‌ها را بی‌جان به زمین می‌انداخت. پیکر نیمه‌جان دو
خلبان از در کابین در حالی آویزان شده بود که پاهایشان در کمربند اصلی گیرکرده بود. مجروحان هلی‌کوپتر همه بین زمین و آسمان شهید شدند. ناراحتی همه‌مان را دیوانه
کرده بود. عده‌ای سر خود را به دیوار می‌کوبیدند و شیون می‌کردند و گروهی سردرگم دور خود می‌چرخیدند. گلوله‌های دشمن همچنان بر سر ما می‌بارید، ولی کسی دیگر
به مرگ توجهی نداشت.

غم‌انگیزترین صحنه، اما مربوط به فوزیه شیردل بود که پایش داخل هلیکوپتر گیرکرده بود و بدنش با روپوش سفید خونی آویزان مانده بود. باد روپوش سفید و گیسوان بلندش
را به این‌طرف و آن‌طرف می‌برد و دست‌های خونی‌اش، آویزان بر روی زمین و خاک کشیده شده بود…